رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
حامد عسکری
_______________________________________
ده سال بعد از حالِ این روزام
با کافه های بی تو در گیرم
گفتم جهانِ بی تو ینی مرگ
ده ساله رفتی و نمیمیرم
ده سال بعد از حال این روزام
تو ، توو آغوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست!
تو بهتر از قرصای اعصابی
ده سال بعد از حال این روزام
من چهل سالم میشه و تنهام
با حوصله قرمز سفید آبی
رنگین کمون میسازم از قرصام
میترسم از هرچی که جا مونده
از ریمل با گریه هات جاری
از سایه روشن های بعد از من
از شوهری که دوستش داری
گرمِ هماغوشی و لبخندی
توو بستر بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهاییم روشن بود
مثله چراغ خوابتوون تا صبح
یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی یه کافه
بارون دلم میخواد هوا اما
مثه موهای دخترت صافه
حسین غیاثی
پ.ن: یک هویی حالا، همین الان که احساس بی چارگی و سردرگمی رخنه کرده توی تک تک سلول های وجودم ، همین حالایی که اشک هام بی که بتوانم جلویشان را بگیرم سرازیرند، همین حالای لعنتی که درست شش ماه و سه روز از آمدنم به این غریبکده میگذرد این شعرها آمده اند توی ذهنم که قبل از آمدنم با این شعرها بدرقه شدم، همین شعرها را بدرقه ی راهم کردند و من نمی دانستم که دارم چه چیزی را رها میکنم که به چه چیزی برسم، نمی دانستم قرار است یک وقت هایی از شدت اندوه پناه ببرم به تنهاترین گوشه ی قلبم، نمی دانستم که قرار است از قبل هم تنهاتر شوم ، نمی دانستم هیچ کس هیچ جایی از دنیا قرار نیست دلم را آرام کند که هی! نترس! اتفاقی نمی افتد ... نمی دانستم قرار نیست هیچ گوشه ای از دنیا هیچ آغوشی به من آرامش بدهد، نمی دانستم دارم معامله که نه، قمار میکنم!! من دلم را گذاشته بودم وسط و فکر میکردم دارم این بار به دادش میرسم ، فکر میکردم قرار است حالا پس از همه ی سالهای اندوه و درهم شکستگی روی زخمش مرهمی بگذارم و به ازای تمام روزهایی که شکست و من بغض کردم و هزار بار فروریختم ، قرار است حالش را خوب کنم... راستش را بگویم حالا دیگر می دانم هیچ کس ، هیچ جای دنیا ، تحت هیچ شرایطی قرار نیست تو را توی بغلش بگیرد بگوید تمام شد، تو درست است که بین هزاران آدم دیگر ، کنار یک آدم دیگر زندگی میکنی اما واقعاً تنهایی، توی تلخ ترین اندوه، طولانی ترین غم، خودت هستی و همان قلبی که حالا تمام امیدش به تو است و تو میدانی که ناامیدش کرده ای، مثل همه ی هزاران بار قبلی که در هم شکست و تو نابودش کردی...برایم خوانده بود " دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد" ، برایم خوانده بود ده سال بعدش را... و من فکر کرده بودم نمی شود، نمی توانم مسیری را که رفته ام برگردم، فکر کرده بودم آنها کجا بودند تمام شب های طولانی اندوه من؟ کجا بودند که حالا یک دفعه ای سر از وسط مسیر من در آورده بودند؟؟ حقیقت این است که آدم ها همین اند، هیچکس هیچ جای مسیر با تو نیست، هیچ کس اندوه تو را ندارد، و تازه خیلی هم که بخواهند کنارت باشند تمام بودنشان خلاصه می شود توی چند بیت شعر که تو شش ماه و سه روز بعد از قمار لعنتی ات یادت بیفتد دنیا چقدر می توانست اینقدر بی رحم نباشد...