خزانْ بی برگوبارم کرد... نورم باش؛ خاکم باش
چراغِ کوچکی در خاطراتِ ترسناکم باش
سرود ملیام شو؛ خانهام شو؛ تاروپودم شو
مرا در بازوانت غرق کن... اَروندرودم شو
اگرچه روسیاهم... در کلامم آبرو دارم
صدایم را بغل کن... زخمِ بازی در گلو دارم
مرا با غم بخوان؛ ربطی میانِ شعر و شادی نیست
بجز لبخند در من هیچچیزی غیرعادی نیست!
حامد ابراهیم پور
پ.ن: همه چیز خیلی ساده بود، ساده تر از آنکه بشود فهمید!
پ.ن تر: تا مرز جنون رفتم و راستش را بخواهی هنوز قلبم محکم می کوبد به قفسه ی سینه ام...
پ.ن بعد: ع.ش امشب از ازدواج دوم حاج.ا گفت و اینکه همسر دوم ، یکی از خانوم های ا.ش است!!!!!!! همین طور تا آخر دنیا علامت تعجب...
پ.ن آخر: به سادگی یک آرامش آشوبی را که به دلم انداخته بود، خاموش کرد. تمام زورش را زد که برگرداندم به ورژن پیش از آشوب و بعد میشد صداقت را توی تک تک اجزای صورتش ، کلماتش حتی لحن صحبتش حس کرد...