خزانْ بی برگ‌و‌بارم کرد... نورم باش؛ خاکم باش
چراغِ کوچکی در خاطراتِ ترسناکم باش
سرود ملی‌ام شو؛ خانه‌ام شو؛ تار‌و‌پودم شو
مرا در بازوانت غرق کن... اَروندرودم شو
اگرچه روسیاهم... در کلامم آبرو دارم
صدایم را بغل کن... زخمِ‌ بازی در گلو دارم
مرا با غم بخوان؛ ربطی میانِ شعر و شادی نیست
بجز لبخند در من هیچ‌چیزی غیرعادی نیست!

حامد ابراهیم پور

پ.ن: همه چیز خیلی ساده بود، ساده تر از آنکه بشود فهمید!

پ.ن تر: تا مرز جنون رفتم و راستش را بخواهی هنوز قلبم محکم می کوبد به قفسه ی سینه ام...

پ.ن بعد: ع.ش امشب از ازدواج دوم حاج.ا گفت و اینکه همسر دوم ، یکی از خانوم های ا.ش است!!!!!!! همین طور تا آخر دنیا علامت تعجب...

پ.ن آخر: به سادگی یک آرامش آشوبی را که به دلم انداخته بود، خاموش کرد. تمام زورش را زد که برگرداندم به ورژن پیش از آشوب و بعد میشد صداقت را توی تک تک اجزای صورتش ، کلماتش حتی لحن صحبتش حس کرد...

یه موقعی حالم بد بود و دائم می پرسیدم من چرا زنده م؟ الان حالم بده و میگم خواهش میکنم تموم شو! دلم میخواد تموم بشم بی هیچ تردیدی!

احساس میکنم یه چیزی در من شکسته ، دلم میخواد تموم شم،تو یک لحظه ی کوتاه و همیشگی!!!

تو در‌ منی و ‌مرا میکُشی شبیهِ‌کسی

که از سپاهِ خودی نیزه سمتِ شاه انداخت!

اسماعیل خلیفه

پ.ن: حالم خوب نیست...نه جسمم خوب است و نه روحم! دلم عجیب گرفته ست و گریه حالم را خوب نمی کند... احساس میکنم بیش از حد توانم فشار روی دوشم است، احساس میکنم خسته ام و به یک خواب عمیق همیشگی احتیاج دارم...حرف زدن حالم را خوب نمی کند، سکوت حالم را خوب نمی کند، از آدم ها بیزارم، تحملم تمام شده ست، صبرم تمام شده است، روی کثیف و زمخت زندگی و آدم ها افتاده به جانم ...حالم خوب نیست😔

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

حافظ

پ.ن: باز هم افتادم به تب و لرز و نفس تنگی... این بار هم کارم کشید به بیمارستان و سرم و... ، میم جان آمد کنارم هرچند میدانست که سریع مریض میشود اما آمد، من هم به بودنش احتیاج داشتم.داداش میم و میم جان کل شهر را گشتند تا برایم سرم و امپول پیدا کنند و من در سکوت دردم را راحت تر تحمل کردم چون میدانستم حواسشان هست...

پ.ن تر: با میم جان راجع به حرف های آن روزش صحبت کردیم. گفتم که وقتی هجمه میزند به احساسم ، دلم می شکند و باید همه چیز را از نو توی دلم بسازم... گفتم که چقدر جایش توی دلم با همه فرق میکند و برایم جایگاه ویژه ای دارد. احساس میکنم به شنیدن این حرف ها احتیاج داشت من هم به گفتنش. آدم ها همینند! آنها را باید نشاند روبروی دلت و آنچه میگذرد حوالی دلت را نشانشان داد، آنوقت اگر آنها هم تو را به اندازه ی کافی دوست داشته باشند حرف هات را که نه، دلت را می فهمند...میم جان حرف هایم را می فهمد، قلبم را لمس میکند... اما یک جایی هم از شدت شاید عشقش باشد که احساس ناامنی اش را می ریزد به جانم(می ترسد از دستم بدهد، می ترسد نخواهمش یک روزی) و من دلم را سخت نگه میدارم که نشکند اما... میشکنم بعضی وقت ها. و شکسته شدن دل به شکسته شدن استخوان دنده میماند... امان از دست تو میم جانِ عاشقِ نابلدِ خودم!

به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش

تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.

من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی‌ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست...

احمد شاملو

پ.ن: 1402 عزیز لعنتی... پیش از آنکه بیاید دلم را زیر و رو کرد... میم جان نشست روبرویم ، زل زد توی چشم هایم و حرفهایی را زد که نمی توانستم هضم کنم. سعی کردم توضیح دهم اما یک جایی نفسم دیگر بالا نیامد. مانده بودم من و یک قلب که حالا از شدت تپش داشت از سینه ام می پرید بیرون . باید میرفتم، باید می نشستم ، باید می ماندم ، باید هر کاری میکردم جز سکوت...اما تپش قلبم، لرزش دست و دلم و نفسی که بالا نمی آمد اجازه نداد...فکرهای میم جان داشت خفه ام میکرد، داشت کاخ های امیدی را که توی دلم ساخته بودم ویران میکرد.خودش خرابم کرد و خودش دستم را گرفت و از خرابه های امیدم بلندم کرد... حالا دیگر فقط میخواستم زمان بگذرد و یادم نیاید که چقدر ویرانم!!! میم جان کنارم ماند، گریه ام را بغل کرد بعد به حرفهایی که کاش نزده بود فکر کرد...هنوز هم احساس میکنم قلبم تند میزند، هنوز هم احساس میکنم آنجا نشسته ام ، روی آن صندلی و به بهت خودم زل زده ام... امروز اما 1402 است، اولین سالی که میم جان کنارم بود و با همه ی تلخی ها و شیرینی ها به ماندن ادامه دادیم...میدانی ؟ درست است که ظاهر امور می ترساندم و همه ی امیدم را در یک چشم به هم زدن می گیرد اما متاسفانه میانبر نزدیک کردن دو قلب کوچک تپنده ست که دارند یاد میگیرند با هم برای هم بتپند. میم جان خوب بلد است دست بگذارد روی زخم هایم، هدف بگیرد و بعد از همان جایی که خونریزی دارد زخم را خوب کند...میم جان ، آخ میم جان!!!