با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
حافظ
پ.ن: باز هم افتادم به تب و لرز و نفس تنگی... این بار هم کارم کشید به بیمارستان و سرم و... ، میم جان آمد کنارم هرچند میدانست که سریع مریض میشود اما آمد، من هم به بودنش احتیاج داشتم.داداش میم و میم جان کل شهر را گشتند تا برایم سرم و امپول پیدا کنند و من در سکوت دردم را راحت تر تحمل کردم چون میدانستم حواسشان هست...
پ.ن تر: با میم جان راجع به حرف های آن روزش صحبت کردیم. گفتم که وقتی هجمه میزند به احساسم ، دلم می شکند و باید همه چیز را از نو توی دلم بسازم... گفتم که چقدر جایش توی دلم با همه فرق میکند و برایم جایگاه ویژه ای دارد. احساس میکنم به شنیدن این حرف ها احتیاج داشت من هم به گفتنش. آدم ها همینند! آنها را باید نشاند روبروی دلت و آنچه میگذرد حوالی دلت را نشانشان داد، آنوقت اگر آنها هم تو را به اندازه ی کافی دوست داشته باشند حرف هات را که نه، دلت را می فهمند...میم جان حرف هایم را می فهمد، قلبم را لمس میکند... اما یک جایی هم از شدت شاید عشقش باشد که احساس ناامنی اش را می ریزد به جانم(می ترسد از دستم بدهد، می ترسد نخواهمش یک روزی) و من دلم را سخت نگه میدارم که نشکند اما... میشکنم بعضی وقت ها. و شکسته شدن دل به شکسته شدن استخوان دنده میماند... امان از دست تو میم جانِ عاشقِ نابلدِ خودم!