تشخیص درد من به دل خود حواله کن

آه ای طبیب درد فروش جوان من!

حسین منزوی

پ.ن : یک اتفاقاتی توی زندگی می افتد که شاید هیچ توجیه عقلی و منطقی نداشته باشد ، تو شاید ندانی چرا یک روزی تصمیم گرفتی فلان رشته را انتخاب کنی در فلان دانشگاه، شاید هیچ دلیلی نداشت که آدم ها رهایت کردند، زخمت زدند، یا به هر نحوی آن نشد که تو میخواستی ، تو نمیدانستی اما اتفاقات سرنوشت داشت راه خودش را میرفت. تو فقط زور میزدی تلاش میکردی که مسیر را تغییر دهی اما نمیشد ، چون قرار نبود بشود، چون قرار بود برسی به یک جایی که آن آدم ها نباشند، آن زخم ها نباشند، تو باشی و فلان انتخاب و آدم درست سرنوشتت... حالا اما شاید آن آدم ها بخواهند از زخمی که زده اند حرف بزنند، شاید حتی بخواهند برای اتفاقات گذشته عذرخواهی کنند هرچند دور، هرچند دیر... همه ی این ها فقط یک چیز را می خواهد بگوید: " صبور باش و به جریان زندگی اعتماد کن". یک جاهایی باید دست از تلاش برداشت، همین که تو تلاش میکنی و نمیشود ، همین که تلاش نمیکنی و میشود یعنی این همان اتفاقی ست که باید بیفتد... نمیدانم خوب یا بد ! حتی نمی توانم اسم درست یا غلط را رویش بگذارم ولی باید پذیرفت که زور دنیا به تو می چربد... یک جاهایی هرچند سخت ، هر چند تلخ تو اما بپذیر که آنچه تو میخواهی نباید اتفاق بیوفتد...شاید یک جای دیگر، یک وقت دیگر ، با یک آدم دیگر... ( رونوشت به ر. جان که میدانم بالاخره یک روزی اینجا را می خواند. :) دلتنگ توام رفیق و دلتنگ می مانم)

پ.ن تر: دارم به سرعت برق و باد به رفتن نزدیک میشوم. به سوار هواپیما شدن ، پریدن و بعد چند ساعت بعد رسیدن به میم جان... همانقدر که مشتاقم برای دیدن میم جان ، دلتنگم برای تک تک آدم های زندگی ام در اینجا... برای خیابان های شهرم ، باغ ملی ، هوای گرم اینجا... حتی برای آدم هایی که یک روزی رهایم کردند دلم تنگ می شود... شاید عجیب باشد ولی این روزها گاهی به ز.م فکر میکنم و به تنهایی اش... و به احساس طردشدگی اش...

پ.ن بعد: س.ج را بعد از عقدم دیگر ندیدم یعنی خودم نخواستم که ببینمش پیشتر از آن هم مدتها بود که ارتباطمان کمرنگ شده بود... بعد از عقد یک روزی توی خیابان مرا دید و گلایه کرد از بی معرفتی ام... راست میگفت واقعا بی معرفت شده بودم اما زندگی جدید با میم جان آنقدر مرا در خود غرق کرده بود که شاید حوصله نداشتم ( بخوانید ذوقی نداشتم) برای شنونده بودن و یک ریز حرف زدن س. همین چند روز پیش ازش خواستم برای خداحافظی ببینمش در کمال ادب و احترام گفت : " برو با همونا که تا الان بودی"... و خب ما نیز به تصمیمش احترام گذاشتیم و رفتیم با همان ها که تا الان بودیم...

پ.ن آخر: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت/ پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت...